یک روح سرگردان
پایان سال

بالاخره سال ٨٩ به پایان رسید

این سال کلا سال متفاوتی بود

من انتظار تغییر زیادی داشتم ولی متاسفانه آرزوهای من ناتمام موند

امیدوارم سال ٩٠ برای همه ما سال خوش یمنی باشه

پس پیشاپیش به همه شما این سال جدید را تبریک میگم

ولی از حق نگذریم امسال سال دگرگونی بود واین دگرگونی شامل خیلی چیزها می شد ولی شاید شامل اون چیزهایی که من انتظار داشتم نشد

کلا ما ایرانیها کمتر عملگرا و بیشتر حرف گراییم

برای هین تعداد شعرا و نویسندگانمون توی دوران تاریخ با تعداد دانشمندان ما قابل مقایسه نیست

من امسال فرصتهای عجیبی را از دست دادم و وقتی بهشون فکر میکنم خندم میگیره

ولی در عوض تجربیات خوبی کسب کردم

فقط به قول یکی از دوستان نمیدونم کی باید از این تجربیات استفاده کنم

خوب بگذریم

براتون ارزوی موفیت میکنم

بدرود تا سال نو

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٩ - آرمین آرین

من کیستم من چیستم

سلام

سلام به اونی که داره الان این نوشته را میخونه

انتظار ندارم این نوشته را تا ته بخونی

چون شاید هیچ چیز به درد بخوری داخلش نباشه

ولی درد دل یه روح سرگردانه که داره روز به روز سرگردان تر میشه

الان نمیدونم چی بگم

شاید اون روزی که اسم این وبلاگ را یک روح سرگردان گذاشتم چیزی از اعماق کائنات به من الهام شده بود و میدونسته که روزی واقعا در سرگردانی کامل به سر خواهم برد

الان که دارم این خط ها رامینویسم اصلا احساس یک ادم موفق را ندارم

و فکر میکنم توی زندگیم تقریبا دست به هر کاری زدم شکست خوردم

البته نمیخوام ناشکری کنم

ولی با این اطلاعات و تجربیاتی که دارم به نظرم میرسه لیاقت خیلی بیشتر از این چیزی که الان بهش تبدیل شدم را دارم

تقریبا ٢٠ سال از زندگیم را صرف درس خوندن کردم

ولی الان احساس میکنم زندگیم داره به بدترین نحو ممکن ادامه پیدا میکنه

و نمیدوم کی قراره از این چرخه باطلی که درونش گیر افتادم بیرون بیام

تقریبا توی دو سه سال اخیر تمام کارهایی که انجام دادم با شکست مواجه شده

و این قدر ازم انرژی گرفته که دیگه توانی برای ادامه دادن راه ندارم

و دیگه اصلا نمیدونم چه راهی را باید پیش بگیرم

شاید شما پیش خودتون بگید خوب این چه ربطی به من داره

درست میگی

این ربطی به شما نداره

و من انتظار ندارم هیچ کسی این نوشته را تا ته بخونه

حتی شاید خود من هم هیچ وقت یک چنین نوشته ای را تا ته نخونم

ولی احساس کردم باید اون چیزی که داره توی ذهنم زوق زوق میکنه را بریزم بیرون

اگه تا اینجا با من همرا بودید ازتون ممنونم

یه چیز دیگه

من توی زندگیم اشتباه زیاد کردم

و به خاطر همین اشتباهات تجربه زیادی به دست اوردم

پس اگه میخواین دست به کاری بزنید و میبینید احتیاج به مشورت داریم میتونید روی من حساب کنید

قول میدم اگه کاری از دستم بیاد تا حد ممکن راهنماییتون کنم

ولی اگه نتونستم راهنماییتون کنم

پیشاپیش ازتون معذرت خواهی میکنم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ - آرمین آرین

قدرت خواستن

نمیدونم تا حالا شنیدید که میگن اگه یه چیزی را واقعا بخوای بهش میرسی

میگن تموم کائنات دست به دست هم میده تا اون چیز را به تو بده

برای من اتفاق افتاد

البته شاید به نظر دیگران اهمیت نداشته باشه ولی از نظر من خیلی مهمه

فکر کنم موضوع راز هم همینه البته من تا حالا فیلم راز را ندیدم ولی باید ببینم

موضوع از اونجا شروع شد که من بچه که بودم یه داستان خونده بودم

چند روز پیش با بچه خواهرم داشتیم دنبال یه چیزی توی اینترنت میگشتیم

یاد این داستان افتادم

هر چی فکر کردم نتونستم اسم داستان یا یه جمله کامل از اون را یادم بیاد و الا پیداش میکردم

بعد خلاصه اش را براش تعریف کردم

شبش هم برای خانواد تعریف کردم

ولی هرچی گشتم پیداش نکردم که نکردم

همش توی فکرم میکوفت

امروز رفته بودم سراغ وبلاگ یکی از دوستای قدیدمی که ناگهان دیدم اون داستان را توی وبلاگشه

وافعا حال داد

امیدوارم هر جا هست شاد و خوشحال باشه

کلی شادم کرد

اسم داستان هست

الو مرکز...

گذشت زمان حوادث و اتفاقات گذشتهً زندگی را به مشتی خاکستر سرد تبدیل می کند،اما آنچه برای من بصورت آتشی فروزان باقی مانده و من هرگز آنرا فراموش نمی کنم داستانی است که از زمان کودکیم شروع شد.

در آنزمان هنوز به مدرسه نمی رفتم و بیشتر اوقات خود را در خانه می گذراندم. در طبقه اول خانه ما درست پایین پله های طبقه بالا یک تلفن قدیمی وجود داشت. هنوز درست بخاطر دارم که این تلفن قدیمی روی یک جعبه چوبی کهنه قرار گرفته و محکم بدیوار چسبیده بود. حتی شماره 105 را که شماره تلفن منزل ما بود،بخوبی بیاد دارم. انوقتها آرزو می کردم که یک مرتبه با آن تلفن صحبت کنم،اما چون قدم کوتاه بود موفق نمی شدم. فقط هنگامیکه مادرم با تلفن صحبت می کرد،مکالمات او را گوش می کردم و لذت می بردم،تا اینکه سرانجام آرزوی من برآورده شد و زمانی که پدرم بخاطرشغلش به مسافرت رفت و برای اینکه از ما خبری داشته باشد،تلفن کرد، مادرم نیز مرا بغل کرد تا با پدرم صحبت کنم.

دستگاه عجیبی بود. تصور می کردم که در داخل جعبه چوبی تلفن،انسانی شگفت آور زندگی می کند و نامش “مرکز” است. فکر می کردم چیزی نیست که او نداند،زیرا مادرم شمارهُ تلفن هر کس را که می خواست از او می پرسید و یا وقتی که ساعت ما خوابیده بود، از او وقت دقیق را سوال می کرد. یک روز مادرم برای دیدن یکی از همسایگان رفته بود و من تنها در خانه مانده بودم. به کارگاهی که در زیر زمین منزل ما قرار داشت،رفتم و با وسایل نجاری مشغول بازی شدم،اما چکش را محکم بر روی انگشتم زدم. انگشتم سخت درد گرفته بود. خواستم گریه کنم اما بی فایده بود،چون کسی در خانه نبود تا به من کمک کند. انگشتم را در دهانم فرو برده و از زیر زمین به طرف بالا دویدم. ناگهان چشمم به تلفن افتاد، “مرکز” را بخاطر آوردم. با عجله به اتاق نشیمن دویدم و یک چهارپایه را کشان کشان به زیر جایگاه تلفن بردم. روی چهارپایه رفتم و گوشی را برداشتم،دهانه تلفن درست بالای سر من بود. صورتم را بالا گرفتم و گفتم : مرکز لطفاً……

لحظه ای بعد صدای لطیف و آشکاری که متعلق به زنی بود در گوش من طنین انداخت.

بله مرکز.

شروع به گریه کردم،اشکهایم بی اختیار سرازیر شده بود،زیرا مخاطبی یافته بودم و احساس می کردم که او به من کمک می کند. در همان حال گفتم :

به من کمک می کنید؟ من انگشتم را مجروح کرده ام.

مرکز گفت : مگر مادرت در خانه نیست؟

با ناله گفتم : نه هیچکس غیر از من در خانه نیست.

مرکز پرسید : انگشت تو خون آلود شده؟

جواب دادم : نه فقط چکش رویش خورده.

بعد او با مهربانی پرسید : می توانی در یخدان را باز کنی؟

جواب دادم : بله می توانم و بعد ادامه داد،یک قطعه کوچک یخ روی انگشت مجروحت بگذار دردش آرام می شود، اما مواظب یخ شکن باش و گریه نکن.

بعد از آن واقعه در باره هر موضوعی از او کمک می خواستم. حتی از او خواهش می کردم که به سوالات جغرافی و ریاضی من نیز پاسخ گوید. مثلاً از او می پرسیدم “فیلادلفیا کجاست؟” یا “رود زیبای اورینوکو در کجا جاریست؟”. حتی یک روز دیگر در باره غذای سنجابی که در پارک گرفته بودم از او سوال کردم.

او مرا راهنمایی کرد که غذایش چیزی غیر از گردو و میوه نیست.

بعد از مدتی قناری زیبای ما مرد. بسیار غمگین شدم. فوراً “مرکز” را گرفتم و داستان مرگ تاُسف آور قناری زیبایمان را برای او شرح دادم،او آنچه که برای دلداری می گویند،بمن گفت،اما غم من پایان نیافته بود و مرگ قناری مرا رنج می داد. با چشمانی اشکبار گفتم : چرا الان پرنده زیبا که با آوای جان پرورش آنهمه شور و شعف به خانه ما آورده بود،در آخر باید تبدیل به توده ای پرهای رنگارنگ گردد و در قفس جان دهد؟

احساس کردم که او تاُثر عمیق مرا درک کرده است،زیرا با لحنی مهربان گفت : پل، تو باید بخاطر داشته باشی که دنیای دیگری نیز وجود دارد و اکنون در آن دنیا نغمه می سراید.

تاُثر شدید و عمیق من از بین رفت. کمی تسکین پیدا کردم و آن واقعه را کم کم از یاد بردم

یک روز دیگر”مرکز” را گرفتم و از او سوال کردم که لغت ” مقطوع” را با چه املایی می نویسند؟ اما ناگهان خواهرم که از ترساندن من لذت می برد،با جیغ بلندی از بالای پله ها بطرف من پرید،چهارپایه از زیر پایم لغزید و در حالیکه گوشی تلفن در دستم بود،نقش بر زمین شدم.من و خواهرم هر دو ترسیده بودیم،اما آنچه که بیشتر مر ناراحت کرده بود،وجود او بود. تصور کردم بطور یقین “مرکز” را مجروح کرده ام،زیرا گوشی تلفن از جایش کنده شده بود. چند دقیقه بعد مردی بمنزل ما آمد و گفت : من در پایین همین خیابان زندگی می کنم و مهندس تلفن هستم،تلفن چی به من گفت که اشکالی در این شماره پیش آمده. چه اتفاقی افتاده؟

حادثه را بطور خلاصه شرح دادم. او ابتدا جعبه تلفن را باز کرد و با آچار کوچکش سیمهای قطع شده را وصل نمود.

 چندین بار قلاب گوشی را بالا و پایین برد و بعد با “مرکز” تماس گرفت و حقیقت را برای او تعریف کرد و بعد دوستانه دستی به سر من کشید و خارج شد.

بدین ترتیب مرتب با دوست خردمند و زیرک خودم صحبت می کردم و از او در باره هر موضوعی راهنمایی می خواستم. هنگامیکه نه ساله شدم،والدینم این منزل را ترک کردند و در بستون(بوستون امریکا)اقامت گزیدند. در نتیجه من هم از دوست با محبت خودم دور شدم،زیرا بنظر من او فقط متعلق به آن تلفن قدیمی بود.

زمان گذشت و رفته رفته تحصیلات دانشگاهی من شروع شد. اما خاطرات و مکالمات زمان کودکی هرگز مرا ترک نمی کرد و بطرز ناخودآگاه در جستجوی او بودم. احساسات و عواطف او را قدردانی می کردم و با شک و حیرت از خود می پرسیدم” او چقدر صبور بود که به سوالات بچگانه من پاسخ می گفت “.

چندین سال یعد،طی مسافرتی هواپیمای حامل من در سی تل (سیاتل آمریکا) که در نزدیکی زادگاه من بود،به زمین نشست،تا پرواز بعدی نیمساعت وقت داشتم. در خدود یکربع یا بیشتر با خواهرم که شوهر کرده و مادر شده بود،با تلفن حرف زدم. سپس بدون اینکه فکر کنم که چه می کنم،شماره “مرکز” زادگاه خودم را گرفتم. بطور معجزه آسا مجدداً همان صدای لطیف و آشکاری که بخوبی می شناختم در گوشم طنین انداخت.

اینجا مرکز.

این را پیش بینی نکرده بودم،فقط صدای خودم را شنیدم که گفتم: لطفاً می توانید بمن بگویید لغت “مقطوع” را چطور می نویسند؟

ابتدا جوابی نشنیدم،اما بعد از چند لحظه نسبتاً طولانی جوابی که شنیدم نشانی از اشتیاق و شعف همراه داشت. او گقت: من حدس می زنم که انگشت شما باید تاکنون خوب شده باشد؟.

خندیدم و گفتم: پس حقیقتاً هنوز شما زنده هستید،واقعاً قدرت آنرا ندارم که از شما بخاطر آن همه مهر و محبتتان تشکر کنم. او گفت: این من هستمو که باید از شما تشکر کنم،زیرا شما غم مرا از یاد برده بودید. من فرزندی ندارم و در آن زمان هر روز در انتظار تلفن شما بودم؛احمقانه نیست؟

بنظرم نمی آمد که احمقانه باشد،اما آنچه که فکر می کردم باو نگفتم و در عوض به او گفتم که سالها فکر مرا بخود مشغول داشته و از او خواهش کردم تا اجازه بدهد دفعه بعد که هنگام تعطیلات دانشگاه برای دیدن خواهرم به سی تل می آیم،به او تلفن کنم. قبول کرد و خوشحال شد،در ضمن گفت که اسمش “سالی” است و اگر می خواهم دفعه بعد با او صحبت کنم،باید اسم او را نیز بگویم. به نظرم عجیب نیامد که “مرکز” اسم داشته باشد. هنگام خداحافظی به او گفتم: هرگز فراموش نمی کنم که اگر به سنجابی برخورد کردم باید به او گردو و میوه بخورانم.

او گفت: البته، و آرزو می کنم برای گردش به کنار رود زیبای اورینوکو بروی.

سه ماه بعد در هنگام تعطیلات کالج در فرودگاه سی تل از هواپیما پیاده شدم،با عجله و اشتیاق به سمت تلفن حرکت کردم. بدون لحظه ای تاُمل “مرکز” را گرفتم،اما دیگر این صدا،صدای مهربان سالی نبود،بلکه صدای دیگری در گوشم طنین انداخت. اینجا مرکز.

با عجله گفتم: اجازه می دهید با “سالی” صحبت کنم؟

_ آیا شما دوست او هستید؟

_ بله،یک دوست قدیمی

_ متاُسفم،واقعاً متاُسفم،آرزو می کردم این من نباشم که این خبر را به شما می دهم. چون او مدتی مریض بوده و اکنون دو هفته از مرگ او می گذرد.

از شنیدن این خبر،قلبم لرزید و بدنم داغ شد. اندوه تلخی چهره ام را پوشاند و بی اختیار خواستم گوشی را قطع کنم اما شنیدم که مخاطبم می گفت: یک دقیقه صبر کنید. حتماً اسم شما پل ویلیارده؟

گفتم: بله، و زن با صدای غم انگیزی گفت: “سالی” با خط خودش برای شما نامه کوتاهی نوشته،این نامه را در لحظات آخر زندگیش و خطاب به شما نو شته و سفارش کرده است اگر روزی شما به مرکز تلفن کردید آن را برای شما بخوانم.

توی چشمانم را قطره های اشک پر کرده بود،دستانم می لرزید و وجودم یک پارچه اندوه بود،اندوهی بی نام، اندوهی بی نشان که گویی ابدی و جاودانه بود و در این حالت از خانم مخاطبم خواستم که نامه “سالی” را برای من بخواند و خودم سراپا گوش شدم و شنیدم که می خواند:

_ به او بگویید که من هنوز هم عقیده دارم که جهان دیگری وجود دارد (گجمو در حال گریه کردن دارد به تایپ کردن ادامه می دهد) اکنون من در آن جهان و در کنار قناری زیبای تو زندگی می کنم و صدای آواز پرنده معصومت را می شنوم…………..

زن ساکت شده بود و من تلفن را قطع کردم و براه افتادم و از آنجا دور و دورتر شدم،در حالی که انعکاس صدای مهربان “سالی” را هنوز می شنیدم که می گفت:

_جهان دیگری وجود دارد و من اکنون در آن جهان و در کنار قناری تو زندگی می کنم.

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - آرمین آرین

نکته ای در رابطه با کار و زندگی

بعضی وقتا توی زندگی ادم دست به کارهایی میزنهکه در نهایت ه این نتیجه میرسه که این کار را انجام نداده بود یا به یه شکل دیگه انجام داده بود بهتر بود

ولی توی این شرایط ادم دو تا راه حل داره یا این که با همون شرایط راهش را ادامه بده و توی طول مسیر تصحیهاتی که فکر میکنه لازمه را پیاده کنه

یا این که از همون جا کات کنه و ادامه نده

من الان سر این دو راهیم

سلام

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ - آرمین آرین

درس و کار

همیشه توی زندگیتون سعی کنید کاری را انجام بدید که به اون مسلط باشید

نمیگم 100% ولی حداقل بالای 50% روی کارتون تسلط داشته باشید

در غیر این صورت برای انجام کارتون باید به دیگران متوسل بشید تا یا بهتون کمک کنند و یا یا راهنماییتون کننند

و این خوشایند نیست چون توی ایران همه روی جنبه های فردی کار میکنند و گروه معنی واقعی خودش را نداره

برای همین دیگران سعی میکنند از شمت قوی تر باشند و از این که شما از اونا قوی تر بشید میترسند

برای همین اگه به دیگران وابسته بشید یا کارتون را از دست میدید یا تسلط روی افکلار وروانتون را

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸ - آرمین آرین

آزادی

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
ازاین زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پـردشتهای استغنام
اسیر پنجۀ تقد یر می شود گاهی
صدای زمزمۀ عاشقان آزادی
فغان ونالۀ شبگیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه دردل غربت
به چَشمِ خستۀ من تیرمی شود گاهی
مبربه موی سپیدم گمان به عمردراز
جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی
بگواگرچه به جایی نمیرسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیرمی شود گاهی
بگیردست مرا آشنای درد بگیر
مگوچنین وچنان ، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرامی کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸ - آرمین آرین

تفاوت ها

توی زندگی انسانها همیشه مسائلی طرح میشه

اگه مسئله حل بشه که خوب هیچ

ولی اگه حل نشه میتونه تبدیل به یک معضل بشه

یک جامعه چون تشکیل شده از انسانهاست با مسائل زیادی درگیر میشه

جوامع مختلف نسبت به مسائل برخوردهای متفاوتی دارند

یک جامعه پیشرفته(درجه یک) قبل از این که مسئله تبدیل به معضل بشه سعی میکنه اون را حل کنه

یک جامعه معمولی(درجه دو) بعد از این که مسئله تبدیل به معضل شد اونو حل میکنه

و یک جامعه عقب افتاده(درجه سه) حتی بعد از این که مسئله تبدیل به معضل شد تلاشی در جهت رفع اون نمیکنه
تازه اگه خیلی هنر کنه تلاش میکنه که صورت مسئله را پاک کنه

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸ - آرمین آرین

مرا چه میشود

سلام

سلامی دوباره به شما دوستان همیشگی

به شما که گاهی یه سری به ما میزنید و نا امید برمیگردید

دلم گرفته و میدونم که همه شما هم میدونید چرا

ولی خوب وبلاگ من بدون عنوانه و نمیخوام که..

امسال دست به هر کاری زدم فقط دل خستگی برام اورده

امیدوارم ازا مروز به بعد زندگیم بهتر بشه

خوش باشید

از امروز هر هقته یک بار اینجام

بر عکس همیشه این بار قول میدم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸ - آرمین آرین

تکرار

هر کی مدتی به این وبلاگ سر زده باشه دیده که من هراز چندگاهی با خودم عهد کردم که از این به بعد پیوسته مطلب بنویسم ولی هیچ وقت عمل نکردم

شرمنده خواستم بگم واسه اینه که تبدیل به یک روح خسته شدم

امیدوارم به زودی تموم مشکلات حل بشه

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۸ - آرمین آرین

بازگشت

سلام

وای سلام

نمیدونین چه اتفاقی افتاد

خیلی وقت پیش یه روز اومدم توی سایت و دیدم سایت هک شده و باز نمیشه

مدت یکی دو ماهی هر وقت اومدم فایده نداشت

این موضوع مال تقریبا دو سال پیشه

چند روز پیش برحسب تصادف با یه وبلاگ اشنا شدم و اونوقت تازه فهمیدم که ای بابا سایت دوباره راه افتاده و ما؟ بی خبر بی خبریم

البته خوب سعی می کنم جبران کنم این تقریبا دو سال خلا را

اول باید یه سر به همه دوستای وبلاگی بزنم

پس تا اولین مطلب بدرود

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧ - آرمین آرین